آن شب همه‌ی برگه‌های مشقم را پاره کرد از توی دفترم.

بعد چند روز تعطیلی، که کلی نوشته بودم، آخرِ شبِ آخر، همه‌شان را پاره کرد برادرم؛ اول دبستان بودم.
باور داشتم نیتش خوب است. گفت همین الان بنشین «دوباره از نو» بنویس. نمی‌دانم چرا از دستش دلخور نشدم. نشستم این بار، دقت کردم به نوع نوشتن تک تک حروف؛ الف‌هایم مثلا؛ که هم‌اندازه باشند و کج نباشند. دقت کردم به فاصله‌ی بین کلماتم، نه کم باشد و نه زیاد. سعی کردم اندازه‌ی خط فاصله‌های قرمز بین لغات مناسب باشد، نه بزرگ باشد نه کوچک.

بر خلاف آن‌چه فکر می‌کردم، زیاد طول نکشید، همه‌ی مشق‌هایی که در آن چند روز نوشته بودم. فردایش، از معدود روزهایی بود که با خیال راحت دفترم را دادم به معلم، بی‌ترس از «حساب و کتاب»‌هایش …

شاید این‌طور، کمی بشود توجیه کرد این  آغاز دوباره‌ام را.
بسم الله …

پ ن: اگر خدا بخواهد از این پس این‌جا می‌نویسم و مریم‌نوشت تخته.