شک داشتم که از سفری  که با تعدادی از دوستان فعال در محیط اینترنت به جنوب داشتم بنویسم یا ننویسم. البته که بعضی آن‌جا صدایمان می‌زدند ارتش سایبری. بعد هم فکر می کردند که ما افسران جنگ نرم هستیم. خودم خنده ام میگرفت از این موضوع و از اطلاق این نام به شخص شخیص خودم. همان فعال در محیط نت بهتر است. البته دوستان را نمی گویم. خودم را عرض کردم.

نهایتا تصمیم گرفتم یک همچین پستی در وبلاگ قرار دهم.

۸ فروردین:

حرکت: صبح این روز. دو اتوبوس. یکی آقایون دیگری خانم ها. نهار و نماز: بروجرد. هوا: ابری و گرفته.

پل‌دختر: نماز مغرب. به امامت سید مجتبی پیموده. مسجد و نماز خانه در کار نبود. همان جا روی زیرانداز، زیر آسمان خدا. نماز باصفایی بود. دعای فرج بعدش هم همین‌طور.

ورود به خوزستان: ساعت ده و ربع. شب. از شهر اندیمشک. کمتر از نیم ساعت بعد … دوکوهه … دوکوهه …
دوکوهه: شام. نماز. کنار حسینیه‌ی خانم‌ها یک شهید گمنام.
خلوت دوکوهه. روی همان صندلی های کنار ساختمان. همان جا که بهشت فاطمه اسمش است. همان جا که چند رزمنده نهال کاشتند و حالا نهال ها درخت شده اند و رزمنده ها جز یکی شهید … بگذریم.

۹ فروردین:

صبح: حرکت به طرف محل عملیات فتح المبین.

مختصر توضیح راوی.

محل دفن شهدای گمنام مرا نشاند.

 شوش: نهار در یک رستوران و نماز در مقبره‌ی دانیال نبی.

معراج شهدا: اول از همه به اتاقی رفتیم. همه‌مان. حاج حسین یکتا برایمان صحبت کردند. شنیدنی.

بعد از آن : به محل اصلی. تماشای فیلمی درباره‌ی شهدای مفقودالاثر. ضریحی از جنس نی. استخوان‌های شهدا پیچیده شده در پارچه‌های سفید.
حرکت از معراج به طرف خرمشهر: ساعت شش. در این محل پیوستیم به چند کاروان دیگر. شام و نماز همان‌جا. فرصت استراحت بیشتر نسبت به شب‌های دیگر.

۱۰ فروردین

صبح: حرکت تمام اتوبوس‌ها به طرف اروند کنار. سخنان شیرین خانم موسوی در راه. سخنان راوی.

خلوت افراد

 

از کاروان‌های دیگر جدا شدیم برای رفتن به رود خَیِّن. همراه شدن حاج حسین یکتا با خانم‌ها در راه. سخت شدن راه برای اتوبوس و پیاده شدن عده‌ای از خانم‌ها (از جمله خودم) و سوار بر وانت به طرف رود. سخنان بسیار بسیار شیرین حاج یکتا در آن محل. حسی  متفاوت با همه‌جا.

حرکت به سمت شلمچه. باز هم حاج یکتا و حرف‌هایشان. خلوت افراد بعد سخنان ایشان.

مهمانی ویژه. عجیب و زیبا. شب: معراج شهدا. زیارت عاشورا. رسیدن خبر دیدار با رهبر عزیز برای فردا.

۱۱ فروردین

صبح زود حرکت. به سمت منطقه‌ی عملیاتی فتح المبین. حدود سه ساعت انتظار. سخنان رهبر.

ازدحام اتوبوس‌ها. صبر دو ساعته برای خلوت شدن راه. نهار: کنار مزار شهدای گمنام.

ساعت پنج فکّه. وقت کوتاه. چهل و پنج دقیقه.

از فکه به سمت میشداغ. سخنان حاج حسین در اتوبوس. حدود یک ساعت و نیم صحبت. عالی.

قرعه کشی. به برکت سخنان آقا: به جای دادن کمک هزینه‌ی کربلا به یک نفر به پانزده نفر داده شد.
رزم شبانه.

۱۲ فروردین

بعد از صبحانه حرکت به سمت هویزه. وقت محدود. تنها نشستن بر سر مزار دو شهید گمنام و خواندن زیارت عاشورا آن هم نصفه.

بازدید از نمایشگاه بسیار کوچک جنگ نرم.

طلائیه: بسیار خلوت. نماز و نهار. روایت راوی. باد شدید. 

 

دوکوهه: مهمانی خصوصی خصوصی. تنها کاروان ما به علاوه ی حدود بیست نفر دیگر. نماز. دعای کمیل.
خلوت با شهید گمنام. درددل با شهید گمنام.

شام. زیر آسمان خدا. حرکت به سمت  تهران.

حسن ختام: «آن روزها دروازه‌ای برای شهادت داشتیم اما امروز معبری تنگ. هنوز هم برای شهید شدن فرصت هست. دل را باید صاف کرد»

مقام معظم رهبری