آن شب همه‌ی برگه‌های مشقم را پاره کرد از توی دفترم.

بعد چند روز تعطیلی، که کلی نوشته بودم، آخرِ شبِ آخر، همه‌شان را پاره کرد برادرم؛ اول دبستان بودم.
باور داشتم نیتش خوب است. گفت همین الان بنشین «دوباره از نو» بنویس. نمی‌دانم چرا از دستش دلخور نشدم. نشستم این بار، دقت کردم به نوع نوشتن تک تک حروف؛ الف‌هایم مثلا؛ که هم‌اندازه باشند و کج نباشند. دقت کردم به فاصله‌ی بین کلماتم، نه کم باشد و نه زیاد. سعی کردم اندازه‌ی خط فاصله‌های قرمز بین لغات مناسب باشد، نه بزرگ باشد نه کوچک.

بر خلاف آن‌چه فکر می‌کردم، زیاد طول نکشید، همه‌ی مشق‌هایی که در آن چند روز نوشته بودم. فردایش، از معدود روزهایی بود که با خیال راحت دفترم را دادم به معلم، بی‌ترس از «حساب و کتاب»‌هایش …

شاید این‌طور، کمی بشود توجیه کرد این  آغاز دوباره‌ام را.
بسم الله …

پ ن: اگر خدا بخواهد از این پس این‌جا می‌نویسم و مریم‌نوشت تخته.

آدم تا میاد حرف بزنه از مومن میگن که توکلش به خداست و آرومه و چه و چه و چه
تا میاد زبون باز کنه از بنده‌ی خدا می‌گن که ترس تو کارش نیست وقتی می‌دونه خدا باهاشه و پارتی‌ش کلفته و فلان و بهملان

اونا که می‌فرمان درست،
اما میشه یکی راه حل بده واسه یه بی‌ایمان که بنده‌ی هوای نفسشه؟

روزهایی را به یاد می‌آورم که دور هم می‌نشستیم و بحث می‌کردیم که خب، سایت‌های پورنو که فیلتر شدنش مشکلی ندارد و ما هم راضی هستیم. همان‌گونه که با سانسور قسمت‌هایی از فیلم‌ها مشکلی نداریم و کلی هم ممنونیم از آقایان. (دقت دارید که. بحث درون‌گفتمانیست. خودمان را گفتم نه خودشان) بعد می‌رسیدیم به این‌جا که افکار سیاسی یا عقاید انسان را هم باید فیلتر کرد؟ و اگر آری چقدر؟ تا کجا؟ چگونه؟ و موافقان و مخالفان می‌زدند در سر و کله‌ی هم و نهایتا هم به نتیجه خاصی نمی‌شد رسید. خواستم بگویم بحثمان این بود. که با مخالفینمان چطور رفتار کنیم.

چندی‌ست فیلترینگ دامن وبلاگ‌های مدافع نظام را گرفته. حالا یا تک‌تک، مثل آهستان و دانشطلب، یا فله‌ای، وردپرس و شاید بلاگفا. گاهی موقتی‌ست، مثل فیلتر یک یا دو روزه‌ی وبلاگ نیوز، و گاه دائمی، اسماعیل نیوز.

من این جمله را  که: چرا وبلاگ «من» را فیلتر کردند که از زبان بسیاری وبلاگ‌نویسان می‌شنوم اصلا جمله‌ی خوبی نمی‌بینم. وبلاگ یک نفر مگر چقدر اهمیت دارد؟ یا چقدر موثر است؟ مثلا مریم‌نوشت کلا مگر چند نفر خواننده داشت؟ و مریم مگر کیست؟ جز یک آدم بسیار کوچک با افکار کوچک؟ اما اصلا مهم وبلاگ یک نفرنیست. تازه بسیاری از وبلاگ‌ها که اصلا به خاطر محتوا فیلتر نشدند. همان لغت فله‌ای لغت خوبی‌ست برای توصیف.

مهم این است که ما با سیاستی طرفی‌م که خودمان نمی‌دانیم چیست. نمی‌دانیم دارند فضای اینترنت را به کدام سمت می‌کشانند. نمی‌دانیم خط مشی‌شان چیست. کجا می‌خواهند بروند. و این در حالی‌ست که عده‌ای، بین این همه فعالیت و کار که روی زمین مانده، محیط مجازی را انتخاب کرده‌اند و روی آن «وقت»، «فکر» و «انرژی» گذاشته‌اند. هیچ معلوم نیست که این روند چه‌طور قرار است ادامه پیدا کند. سیاست‌ها چگونه است؟

واقعا این جریان مرا متعجب کرده. لااقل پاسخگو باشید آقایان. جریان چیست؟ بگویید بدانیم. شما مسئول هستید در برابر این همه وبلاگ‌نویسی که فعالیت دارند و این همه دافعه‌ای که ممکن است به خاطر این جریانات پیش آید. وبلاگ مریم‌نوشت هیچ اهمیتی ندارد. باشد یا نباشد، بنویسم یا ننویسم. زیاد مهم نیست. اما به افرادی فکر می‌کنم که حقیقتا جاهای دیگر می‌توانند مفید باشند ولی راهشان را این طور انتخاب کرده‌اند. این همه تلاش و پیگیری و کار برای ساختن یک وبلاگ. خشت خشت چیده‌اند تا ساخته‌اند. اصلا شما تا به حال وبلاگ داشته‌اید؟ برای نوشتن یک پست ساده‌ی ۳۰۰ کلمه‌ای، حداقل نیم ساعت باید زمان گذاشت. تازه فرض کنیم عکس هم نداشته باشد.  فرض کنیم پست، سرچ لازم نداشته باشد و مطالعه نخواهد. بعد با یک فیلتر کردن کل وردپرس یا بلاگفا همه‌ی وبلاگ‌ها پَر؟ انصاف است؟ تازه اصلا معلوم نیست که فقط وبلاگ‌ها درگیر این قضیه شوند. آدم هیچ پیش‌بینی نمی‌تواند داشته باشد درباره‌ی این که چه سایت‌هایی، فروم‌هایی، موتور جستجوهایی و شبکه‌های اجتماعی در دستور کار آقایان قرار دارد.

من نمی‌خواهم و دوست ندارم زود قضاوت کنم. نمی‌گویم همه‌ی این کارها اشتباه است. حرف من فقط همین است: اگر واقعا با حساب و کتاب درست فیلترینگ به این حالت در آمده، توضیح دهید تا ما به اشتباهمان پی ببریم و برویم از جای دیگری یک ملیون تومان ماهانه‌مان را در آوریم که بیارزد و این قدر کدورت خاطر پیش نیاید!


 پ ن ۱: بسیار متاسف شدم از خداحافظی
دودینگ هاوس و امیدوارم که همه‌مان متوجه باشیم جز این دنیا و دادن جواب به انسان‌ها (که نمی‌دهند آن را هم البته)، روز دیگری، جای دیگری، به کس دیگری هم باید پاسخگو باشیم و اگر پاسخ متقاعد کننده نباشد، وضعیت خرابی پیدا خواهیم کرد. با آن که بعید می‌دانم این حرف را قبول کنند و البته حق هم می‌دهم، از ایشان خواهش می‌کنم خانه‌ی ساخته شده از دود سخنشان را خراب نکنند و به نوشتن ادامه دهند.
پ ن ۲: با این پست خواهرم کوثر در دنیای راه راه، و این و این نوشته‌ی آقای دودینگ هاوس موافقم. این نوشته‌ی اسکالپل هم جالب بود و پیشنهاد می‌کنم این و این را هم از وبلاگ نیوز بخوانید.
پ ن ۳: از آن‌جا که در این موضوعات ما نباید از هیچ اتفاقی تعجب کنیم، و چه بسا از فردا اینترنت بین المللی تبدیل شود به اینترانت ملی، این پست را روانه‌ی وبلاگ کردم و شکستم آن عهدی که بستم.
پ ن ۴: در وبلاگ جدیدم هم کارفرماها و کارگران مشغول به کارند. به زودی راه می‌اندازمش انشاءالله.

آسمان ها گله دارند زما، سیر شدید!
بسکه بر خاک نشستید زمین گیر شدید!

پی اکسیر بریدید زگهواره تان
وایتان باد ، نجستید و چنین پیرشدید

سر آن بار امانت چه بلا آوردید
که به جرمش همه مستوجب زنجیر شدید ؟

هر چه دفتر- ورقی بود ز توصیف شما
یادتان رفته که با دست که تحریر شدید

همه جان و همه احساس رهاتان کردیم
چه گذشته است ؟ به بی روحی تصویر شدید

صورتی مانده از آن سیرت و آن هم بی اصل
بسکه هر آینه در آینه تکثیر شدید

دیو می رفت در این چشمه به تطهیر رسد
بر شمایان چه گذشته ست که تبخیر شدید

باز هم موعظه تان راه به تاثیر نبرد
آسمان ها! که به یک شعبده تسخیر شدید

ما که تبخیر شماییم . شمایان آیا
روی این خاک چه دیدید که تقطیر شدید

محمد علی بهمنی


پ ن: یک ماهی امر مقدس «به‌روزرسانی» در این مکان صورت نخواهد پذیرفت.

پنجشنبه ۲۰ خرداد ۸۹ ساعت ۵:۱۵ بامداد

 


آدم بنشیند همین دور و اطراف،
(آدم، آدم هم نبود، نبود)
بنشیند تا،
بزرگی این مردان،
کوچکی‌ش را به رخش بکشند،
بیش از پیش.

پ ن : باد کردن هم بد است ها. خودم را گفتم …
پ ن: آدم بنشیند این اطراف و حرف بزند با سکوتش،حرف‌هایی که با هزار فریاد، هیچ‌کس نمی‌شنود. البت، آدم هم نبود، نبود.
پ ن: هزار تا حساب می‌کنی و هزار و یکی کتاب، نمی‌دانم چرا نمی‌شود که بروم و بنشینم آن اطراف. آدم نبودن دلیل نمی‌شود که …

فرزندم!
کرّ و فرّ دنیا و نشیب و فراز آن به سرعت می‌گذرد و همه زیر چرخ‌های زمان خرد می‌شویم،
و من آن‌چه ملاحظه کردم، و مطالعه در حال قشرهای مختلف، به این نتیجه رسیده‌ام،
که قشرهای قدرتمند و ثروتمند، رنج‌های درونی و روانی و روحیشان از سایر اقشار بیشتر،
و آمال و آرزوهای زیادی که به آن نرسیده‌اند بسیار رنج‌آور تر و جگرخراش‌تر است …

امام،
در نامه‌ای به حاج سید احمد خمینی

بچه‌تر از الان که بودم، همیشه خانواده تاکید داشتند بر این که غذایت را تا آخر بخور. حتی دانه ای برنج را در بشقابت باقی نگذار. معمولا هم با این منطق که «بچه کوچولو که نیستی. باید تا تهش رو بخوری. باید یه جوری بخوری که بشقابو اون وری که می کنیم هیچی از توش نریزه بیرون.» بعد ترها دیدم که ربطی به کوچکی و بزرگی نداشت. خیلی‌ها که سنی هم دارند، برایشان مهم نیست دانه برنج‌های آخر غذا را بخورند و دور انداخته می‌شود.

حدود یک سال پیش بود که فیلمی دیدم در اینترنت و یوتیوب به اسم Chicken a la Carte. (پیشنهاد می‌کنم اول این فیلم را ببینید و بعد ادامه‌ی مطلب را بخوانید.) این  تنها فیلمی بود که من در فیس بوک خودم به اشتراک گذاشتم. مستند بود و کوتاه. دو دختر که در یک فست فود غذا می‌خورند و می‌رفتند. استخوان‌های اضافی که در سطل انداخته شد. آخر شب، مردی که با دوچرخه آمد و سطل را تحویل گرفت و از توی آن، بعضی استخوان‌ها را جدا کرد و در سطل دیگری انداخت و برد در خانه‌اش. چند بچه‌ی کوچک که با شوق و ذوق تمام، به سمت پدر می‌دویدند. هرکدام تکه استخوانی برداشت و شروع کرد به گاز زدن آن. یکی از هولش، سر را کرده بود در سطل و استخوان را به دندان کشیده بود و زجرآور آن بود که همه خوشحال بودند و می‌خندیدند. گویی که مدتی‌ست که چنین غذایی نصیبشان نشده باشد.

در انتها هم با یک جمله، آماری می‌داد از این که روزانه چند نفر در دنیا از گرسنگی می‌میرند و من بی اغراق می‌گویم که نشد یک بار این فیلم را ببینم و اشک نریزم. و تا مدتی اصلا نمی‌توانستم لب به مرغ بزنم. تا مرغ می‌دیدم یاد دخترکی می‌افتادم که با سرور، تکه استخوان را به دندان گرفته بود و زل زده بود به دوربین. و بعد از آن  هر وقت احساس می‌کردم دارم به سمت اسراف پیش می‌روم فیلم را می‌دیدم. و دردآور آن است که این، تنها چند دقیقه ای بود از یکی  از یک عالمه‌ای که در دنیا هست.

 عید امسال بود که رفته بودیم اصفهان، یک رستوران. غذا را آوردند و از قضا من حالم خوش نبود و سفارشی ندادم. اما دیدم هر پرس چقدر حجمش زیاد است. تا حدی که حتی برادر و پدرم هم نتوانستند کامل بخورند و مقداری ماند. از جایمان که بلند شدیم، دیدم میزهای دیگر نیز همین وضع را دارند. مقداری غذا ته بشقاب‌ها مانده بود. که احتمالا تا چند دقیقه‌ی دیگر می‌رفتند در سطل زباله.

همان عید بود که رفتیم جنوب. نکته‌ای که در این سفر بسیار زیاد آزارم داد همین قضیه بود. خودم می‌دانستم که به هیچ عنوان یک پرس کامل غذا را نمی‌توانم بخورم. برای همین تا شریکی را پیدا نمی‌کردم، غذا را تحویل نمی‌گرفتم. با خودم می‌گفتم آخر سفری که قرار است معنوی باشد، اگر گناه کبیره داخلش شود به چه درد می‌خورد؟ و راستش دلم می‌گرفت از این که می‌دیدم یک عالمه برنج و گوشت اضافه می‌ماند.



 

یک بار از یکی از مسئولین راهیان نور پرسیدم که «این‌ها را می‌اندازید دور؟» گفت «بله». خیلی جاها قضیه این‌طور است. مثلا در دانشگاه و رستوران‌ها. اما این سفر، نباید این‌طور می‌بود.

حالا این قضیه، در دانشگاه‌ها، محل کار افراد، مهمانی‌ها، هتل‌ها، رستوران‌ها و خانه‌ها هست. واقعیت این است که ما خیلی کم دقت می‌کنیم به این موضوع. البته که خود من از همه کمتر. درد دارد وقتی دیده می‌شود که مذهبی‌ها هم این عدم توجه را دارند. شاید هر کس فکر کند با دو قاشق غذا دور ریخته شدن هیچ اتفاقی نمی‌افتد. اما این اصلا منطقی نیست. کافی‌ست به وسعت ماجرا فکر کند تا ببیند با همین دو قاشق کلی اتفاق می‌افتد و کلی گرسنه سیر می‌شوند. نمی‌دانم وقتی گناه کبیره در کشوری «این همه» اتفاق بیفتد، سر انجام چه خواهد شد و نمی‌دانم چه فرزندانی قرار است در این بستر رشد پیدا کنند …

پ ن : به خاطر طولانی شدن مطلب ادامه نمی‌دهم. اگر عمری باشد، از راه حل‌های ساده‌ای که به ذهنم می‌رسد یا دیده‌ام که بعضی افراد و موسسات برای حل این مشکل به کار می‌بندند، خواهم گفت. انشالله.

برای خواندن این پست، می‌توانید مطالب داخل [ ... ] را رد کنید.

[ این روزها پای کامپیوتر که می‌نشینم سه تا مطلب دارم برای مطالعه و سرچ و پیگیری. یکی حوادث اخیر است درباره‌ی حمله‌ به ناو آزادی که بیشتر، اخبار را نگاهی می‌اندازم و سری هم به بیانات ره‌بر در این موضوع می‌زنم.

دیگری ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها که فکر کردم خوب است نگاهی بیندازم به خطبه فدک که متاسفانه تا به حال تمرکز خاصی بر رویش نداشته‌ام.

و دیگری هم جستجویی درباره‌ی امام خمینی که البته هنوز نتوانسته‌ام برای خودم موضوع خاصی درباره‌ی ایشان را در نظر بگیرم و هرچه دستم می‌آید می‌خوانم. موجی هم که به راه افتاده البته منبع جالبی بود برای خواندن، نظرات مختلف و دیدگاه‌های متفاوت. که سعی کردم تمام پست‌ها را خوانده باشم و این طور نباشد که تنها با بالا رفتن شماره‌ی متن‌ها خوشحال شوم و این موج برایم مفید باشد و اطلاعاتم را بالا ببرد.

خلاصه در این جستجو ها بود که ] به نامه‌ای از امام برخوردم که تعریفش را همیشه شنیده بودم ولی متنش را هیچ وقت نخوانده بودم. نامه‌ی امام به همسرشان:

همسر عزیزم؛

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم؛ در این مدتی که مبتلا به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم، متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه‌ی قلبم منقوش است. عزیزم؛ امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. (حال) من با هر شدتی باشد می‌گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمده، خوش بوده. الآن در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتاَ جای شما خالی است. فقط برای تماشای شهر و دریا، خیلی منظره‌ی خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم، همراهم نیست که این منظره‌ی عالی به دل بچسبد. به هر حال امشب، شب دوم است که منتظر کشتی هستیم. از قرار معلوم و معروف یک کشتی فردا حرکت می‌کند… . خیلی سفر خوبی است. جای شما خیلی خیلی خالی است. دلم برای پسرت قدری تنگ شده… 

ایام عمر و عزت مستدام
تصدقت؛ قربانت روح ا… 

مدت زیادی‌ست که درباره‌ی این ادبیات به صورت پراکنده مطالبی از سخنوران می‌شنوم. ادبیات «قربان صدقه». و همه‌شان ابراز تاسف می‌کنند از حیای بی‌جایی که در بعضی از خانواده‌های مذهبی رایج است و گمان می‌کنند که  استفاده از چنین لغاتی قبیح است و سبک است و نباید به کار برد و … جالب آن است که در کلاسی بودم برای مادران، (البته که حواستان هست، من مادر نیستم، منتها راه داده بودند دیگر) و استاد همه‌ی این حرف‌ها را زد و بعد گفت که باید تمرین کنید تا یاد بگیرید در خانواده‌تان این طور حرف زدن را رایج کنید. من فکر نمی‌کردم این کار زیاد سخت باشد خصوصا برای مادرها در برابر فرزندشان. با کمال تعجب دیدم که بعد کلاس عده‌ای دور استاد جمع شده بودند و از او می‌خواستند تا جزئی تر راهنمایی‌شان کند که چطور باید این گونه حرف بزنند.

فکر می‌کنم  به کار بردن چنین الفاظی در خانواده نه تنها خوب، که واجب است. راستش من همیشه در برابر افراد کوچکتر از خودم خیلی راحت می‌توانم این برخورد را داشته باشم. ولی در برابر کسانی که سنشان از من بیشتر است کمی کار سخت می‌شود. به هر حال باید سعی کرد این نوع صحبت را، (البته با هر فرد در خانواده متناسب با جایگاه خودش) وارد کرد.

 

« مسئله‌ى غزه مسئله‌ى يك تكه سرزمين نيست؛ مسئله‌ى فلسطين فقط مسئله‌ى جغرافيا نيست؛ مسئله‌ى بشريت است؛ مسئله‌ى انسانيت است. امروز مسئله‌ى فلسطين شاخص ميان پايبندى به اصول انسانى و ضديت با اصول انسانى است. مسئله اين قدر اهميت دارد.

آمريكا هم از اين معامله زيان خواهد ديد بلاشك …  مسئله‌ى فلسطين مايه‌ى بدنامى آمريكا در طول قرنهاى متمادى در آينده خواهد بود.

فلسطين آزاد خواهد شد؛ در اين هيچ شبهه‌اى نداشته باشيد. فلسطين قطعاً آزاد خواهد شد و به مردم بر خواهد گشت و در آنجا دولت فلسطينى تشكيل خواهد شد؛ در اينها هيچ ترديدى نيست؛ اما بدنامى آمريكا و بدنامى غرب برطرف نخواهد شد.

شكى نيست كه بر اساس حقايقى كه خداى متعال تقدير كرده است، خاورميانه‌ى جديد شكل خواهد گرفت. اين خاورميانه، خاورميانه‌ى اسلام خواهد بود؛ كما اينكه مسئله‌ى فلسطين يك مسئله‌ى اسلامى است.» (۱)

«ملت مجاهد فلسطين و مردم و دولت مردمي غزه نيز بدانند كه دشمن خبيث آنان اكنون از هميشه ضعيفتر و آسيب‌پذيرتر است. جنايت دريائي روز دوشنبه نه نشانه‌ي قدرت، كه نشان درماندگي و سراسيمگي رژيم غاصب است.

سنت الهي بر اين جاري شده كه ستمگران در اواخر دوران ننگ‌آلود خود، به دست خويش، سرنوشت محتوم فنا و زوال خود را نزديكتر كنند. حمله به لبنان و سپس حمله به غزه در سالهاي پيش، از جمله‌ي همين اقدامهاي ديوانه‌وار بود كه تروريستهاي اريكه‌نشين صهيونيست را به دره‌ي سقوط نهائي نزديكتر كرد. حمله به كاروان امدادي بين‌المللي در آبهاي مديترانه نيز اقدام ابلهانه‌ي ديگري از همان قبيل است.» (۲)

(۱) بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی در ديدار شركت كنندگان در افتتاحيه‌ى همايش غزه‌ / ۸ اسفند ۸۸
(۲) پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی در پی جنایت دریایی رژیم صهیونیستی / ۱۱ خرداد ۸۹

اعتقاد من این است
که خیلی قبل‌تر از آن که جسمش از میان ما برود
روح خدا
به خدا پیوسته بود …

امتحان ما، امتحان آن ها

امکان ندارد که جز این باشد …

«مگر چه می‌خواهم. آری چه می‌خواهم. علم و دانش مهم نیست. اضافه شدن چند صد پوند دیگر به حسابم مهم نیست. برخورداری از خانواده ای خوشبخت مهم نیست. و خواندن عناوین روزنامه ها مهم نیست.
پس نظرت درباره ی سفر به فضا چیست، دوست داری سوار نور شوی که خوشبختانه سرعتش ثابت است، تنها چیز ثابت در این هستی که اصلا ثبات نمی‌شناسد و پیوسته در تغییر است و دیوانه وار در گردش.
اینک نخستین کاشفان فضا از راه می‌رسند، میکرب می‌فروشند و خبر های دروغ ...»

برترین‌ها

  • هیچکدام

انباری

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.