بچهتر از الان که بودم، همیشه خانواده تاکید داشتند بر این که غذایت را تا آخر بخور. حتی دانه ای برنج را در بشقابت باقی نگذار. معمولا هم با این منطق که «بچه کوچولو که نیستی. باید تا تهش رو بخوری. باید یه جوری بخوری که بشقابو اون وری که می کنیم هیچی از توش نریزه بیرون.» بعد ترها دیدم که ربطی به کوچکی و بزرگی نداشت. خیلیها که سنی هم دارند، برایشان مهم نیست دانه برنجهای آخر غذا را بخورند و دور انداخته میشود.
حدود یک سال پیش بود که فیلمی دیدم در اینترنت و یوتیوب به اسم Chicken a la Carte. (پیشنهاد میکنم اول این فیلم را ببینید و بعد ادامهی مطلب را بخوانید.) این تنها فیلمی بود که من در فیس بوک خودم به اشتراک گذاشتم. مستند بود و کوتاه. دو دختر که در یک فست فود غذا میخورند و میرفتند. استخوانهای اضافی که در سطل انداخته شد. آخر شب، مردی که با دوچرخه آمد و سطل را تحویل گرفت و از توی آن، بعضی استخوانها را جدا کرد و در سطل دیگری انداخت و برد در خانهاش. چند بچهی کوچک که با شوق و ذوق تمام، به سمت پدر میدویدند. هرکدام تکه استخوانی برداشت و شروع کرد به گاز زدن آن. یکی از هولش، سر را کرده بود در سطل و استخوان را به دندان کشیده بود و زجرآور آن بود که همه خوشحال بودند و میخندیدند. گویی که مدتیست که چنین غذایی نصیبشان نشده باشد.
در انتها هم با یک جمله، آماری میداد از این که روزانه چند نفر در دنیا از گرسنگی میمیرند و من بی اغراق میگویم که نشد یک بار این فیلم را ببینم و اشک نریزم. و تا مدتی اصلا نمیتوانستم لب به مرغ بزنم. تا مرغ میدیدم یاد دخترکی میافتادم که با سرور، تکه استخوان را به دندان گرفته بود و زل زده بود به دوربین. و بعد از آن هر وقت احساس میکردم دارم به سمت اسراف پیش میروم فیلم را میدیدم. و دردآور آن است که این، تنها چند دقیقه ای بود از یکی از یک عالمهای که در دنیا هست.
عید امسال بود که رفته بودیم اصفهان، یک رستوران. غذا را آوردند و از قضا من حالم خوش نبود و سفارشی ندادم. اما دیدم هر پرس چقدر حجمش زیاد است. تا حدی که حتی برادر و پدرم هم نتوانستند کامل بخورند و مقداری ماند. از جایمان که بلند شدیم، دیدم میزهای دیگر نیز همین وضع را دارند. مقداری غذا ته بشقابها مانده بود. که احتمالا تا چند دقیقهی دیگر میرفتند در سطل زباله.
همان عید بود که رفتیم جنوب. نکتهای که در این سفر بسیار زیاد آزارم داد همین قضیه بود. خودم میدانستم که به هیچ عنوان یک پرس کامل غذا را نمیتوانم بخورم. برای همین تا شریکی را پیدا نمیکردم، غذا را تحویل نمیگرفتم. با خودم میگفتم آخر سفری که قرار است معنوی باشد، اگر گناه کبیره داخلش شود به چه درد میخورد؟ و راستش دلم میگرفت از این که میدیدم یک عالمه برنج و گوشت اضافه میماند.

یک بار از یکی از مسئولین راهیان نور پرسیدم که «اینها را میاندازید دور؟» گفت «بله». خیلی جاها قضیه اینطور است. مثلا در دانشگاه و رستورانها. اما این سفر، نباید اینطور میبود.
حالا این قضیه، در دانشگاهها، محل کار افراد، مهمانیها، هتلها، رستورانها و خانهها هست. واقعیت این است که ما خیلی کم دقت میکنیم به این موضوع. البته که خود من از همه کمتر. درد دارد وقتی دیده میشود که مذهبیها هم این عدم توجه را دارند. شاید هر کس فکر کند با دو قاشق غذا دور ریخته شدن هیچ اتفاقی نمیافتد. اما این اصلا منطقی نیست. کافیست به وسعت ماجرا فکر کند تا ببیند با همین دو قاشق کلی اتفاق میافتد و کلی گرسنه سیر میشوند. نمیدانم وقتی گناه کبیره در کشوری «این همه» اتفاق بیفتد، سر انجام چه خواهد شد و نمیدانم چه فرزندانی قرار است در این بستر رشد پیدا کنند …
پ ن : به خاطر طولانی شدن مطلب ادامه نمیدهم. اگر عمری باشد، از راه حلهای سادهای که به ذهنم میرسد یا دیدهام که بعضی افراد و موسسات برای حل این مشکل به کار میبندند، خواهم گفت. انشالله.